تبليغاتX
مریـــــم پاییــــزی

مریـــــم پاییــــزی

هیــــــچ کس غم تنهاییـــم را حس نکرد مگر تو و تو نیز تنهـــــا ارزویــــــــم...

مـــــردم از خنـــــــده به خــــدا

                                                

 

                                                 سلام بچه ها

       یکی از دوستای خیلی گلم تو قسمت نظراتم در مورد حمام رفتن پسرا نوشته.

                        توصیه میکنم بخونید من که مردم از خنده

+ نوشته شده در سه شنبه 24 آذر1388ساعت 19:59 توسط رسپــــینا


حمـــام رفتن يك دختـــــــر !!!!!!!!!!!!!

 

"ساعت ۴ بعد از ظهر"

لباساشو رو درمیاره٬ رنگ روشن ها رو تو یك سبد و تیره ها رو تو یكی دیگه میذاره

در حموم رو از تو قفل میكنه٬ جلوی آیینه می ایسته٬ شكمش رو كه تمام مدت داده بود تو٬ میده بیرون و شروع میكنه به غر غر و ایراد گرفتن از نقطه نقطه بدنش  

در كمد رو باز میكنه انواع شامپو و صابون معطر مخصوص پوست صورت ٬ مو٬ بدن ٬ كف پا و ... رو بیرون میاره و می چینه رو لبه وان

موهاش رو با شامپوی نارگیلی تقویت كننده ٬ پرپشت كننده ٬ براق كننده و ... میشوره و هفده دقیقه ماساژ میده

یكبار دیگه با همون شامپو موهاشو میشوره

نرم كننده معطر پرتقالی رو به موهاش میماله تا ۶۰ میشماره

سی و پنج دقیقه زیر دوش می مونه. خوب آخه باید خیالش راحت بشه كه تمام مواد شیمیایی از موهاش پاك شده وگرنه بعد از حموم موهاش وز میكنه

خمیر ریش داداشی رو كش میره و شیش كیلو خالی میكنه رو ساق پا ، دست و پشت لب. بعد یه تیغ بر میداره و یا علی. آی(فكر كنم بریـــد)

موهاش رو حسابی می چلونه٬ حوله رو مثل عمامه می پیچه دور سرش، تو آیینه خودشو ورانداز میكنه. از اینكه در اثر كشش حوله چشم و ابروش كشیده شده٬ احساس خوشگلی می كنه و یه ماچ گنده واسه عكس خودش تو آیینه میفرسته

خوشحالیش زیاد دووم نمیاره. چون یه جوش سرسیاه بی اجازه رو نوك دماغش سبز شده

تمام نقاط بدنش رو معاینه میكنه و با ناخنگیر و موچین میره به جنگ جوشها و موهای زائد بی تربیت

حوله ش رو می پوشه و میره به اتاقش.تمام بدنش رو با لوسیون چرب میكنه

چهل بار لباس می پوشه و در میاره تا شاید بتونه یكی رو انتخاب كنه

یه ساعت پشت میز توالت می شینه و آرایش میكنه

"ساعت ۸ شب"

پ.ن ۱ : به خدا همش درووووغه من به اتفاق همه ی هم جنسام اینارو تکذیب میکنیم

پ.ن ۲ : حتی اگه درست باشه بده تمیز میشیم؟خوشمل میشیم؟ کوفتتون شه

+ نوشته شده در جمعه 20 آذر1388ساعت 21:29 توسط رسپــــینا |


اینـهـا رو دوس می دارم


  چهار نفر بودند.

 اسمشان اين ها بود:‌ همه کس، يک کسي،هرکسي، هيچ کس.

 کـار مهمي در پيش داشتند و همه مطمئن بودند که يک کسي اين کار را به انجام مي رساند.

 هرکسي مي توانست اين کار را بکند،‌ اما هيچ کس اين کار را نکرد.

 يک کسي عصباني شد، چرا که اين کار، کار همه کس بود، اما هيچ کس متوجه نبود که همه کس اين کار را نخواهد کرد.

سرانجام داستان اين طوري تمام شد که هرکسي يک کسي را سرزنش کرد که چرا هيچ کس کاري را نکرد که همه کس مي توانست انجام بدهد. 

 

       تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد

                                                                                                            

ميدوني وقتي خدا داشت بدرقه ات مي کرد بهت چي گفت ؟

گفت  جايي که ميري مردمي داره که مي شکننت نکنه غصه بخوري من همه جا باهاتم .

 تو تنها نيستي . توکوله بارت عشق ميزارم که بگذري، قلب ميزارم که جا بدي، اشک ميدم که همراهيت کنه.

ومرگ که بدوني برميگردي پيشم(خدا عاشقتم )

 

 تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد

من نه عاشق بودم ونه محتاج نگاهي که بلغزد بر من

 من خودم بودم و يک حس غريب که به صد عشق و هوس مي ارزيد

 من خودم بودم و دستي که صداقت مي کاشت گرچه در حسرت گندم پوسيد  

 من خودم بودم و هر پنجره اي که به سرسبزترين نقطه بودن وا بود و خدا مي داند بي کسي از ته وابستگي ام پيدا بود

 

 تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد

  شب غمگين است پر از بوي نم و خيسي تن...


زمان مثل هميشه عجله دارد...وسکوت تو تنهايي من را بيشتر مي کند....


 چشمانم را مي بندم


دستت را در دستم مي گيرم و به آرامش غريبي مي رسم...


 سعي مي کنم در تمام نقاط تنت به باور برسم....


و جواب تمام دوت داشتنهايم را لمس کنم. 


اين بار آرزوها در چندقدمي من به بار مي نشينند.......


در وجود تو غرق مي شوم

 چشمانم را که باز مي کنم به جز تنهايي و خانه چيز نمي بينم....


به فکر فرو مي روم....   ( اینو یکی از دوستام داده )

 

 

                      تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد

 

سیــــــلام علیکوم

خب دیگه بذارید منم یکم حرف بزنم

حالم بهتره.

واااااااای اگه بدونید چه بارون خوشملی میاد من عاشق بارووونم.مخصوصا  قدم زدن زیرش بدون چتر

اما مامانم نذاشت امروز برم میگه شلما میخولی( صداشو در نیاریدااا اما من فردا صبح میرم قدم میزنم یواشکی. خدا کنه تا فردا باروون بیاد  )

به قول رضا (پسر پاییزی ) که تو یکی از پستاش اینو گفته بود که خیلی خوشم اومد. با اجازش :

 

وقتی بارون می باره همه از اون فرار می کنن ..

بعضی ها با رفتن زیر چتر، بعضی های دیگه هم با بیرون نیومدن وآنهایی هم که بیرون موندن با پناه بردن به زیر شیرونی ها ......

ولی من جزو هیچ کدوم از اون دسته ها نیستم من وقتی بارون میاد تازه اول قدم زدنم زیر بارونه ..

زیر بارون اونقدر قدم می زنم که دیگه احساس نکنم دارم خیس می شم چون این قدر بارون بهم خورده که همرنگش شدم .

اون وقته که من و بارون بلند بلند به مردمی می خندیم که دارن فرار می کنن نمی دونی چه حسی هست این حس همرنگ شدن با بارون...

  آرزومه که زیر بارون پاییزی قدم بزنم ...

 

                   تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد

                                          *  اگه خواستید پاییزی باشید  * 

+ نوشته شده در دوشنبه 16 آذر1388ساعت 22:55 توسط رسپــــینا |


مهـــــــم اینه کـه میــــگذره

سلام چطموریایید؟خوفید که؟

امروز اصلا حال خوبی نداشتم بر عکس روزایی که پشت سر گذروندم.درسته که همه ی روزا خوب نیست ولی ...

مهم اینه که میگذره درسته؟

بااااا  بی خیال دنیا. رسپینا جونم چیه انقد غم داری خانم گل ؟بی خیال دنیا بی خیال غم هاش بابا بخند خانومی.

نگین دیوونه شدما!!! نه به خدا نشدم اما میخوام به خودم روحیه بدم با شما درد و دل کنم.

میدونی چیه؟تا وقتی که یکیو دوس داری اون دوستت نداره.وقتی هم یکیو پیدا میکنی که دوستت داره و لایقت هست یه سری مشکلات وجود داره که نمیتونی بهش برسی.

این مدت سنگ صبور همه بودم اما کسی سنگ صبورم نبوده

میخوام گریه کنم .از بس گریه کردم اشکام تموم شد.

نمیدونم چرا اینطوری شدم با یه مسئله کوچولو اشک میریزم.روحیم ضعیف شده.

تا میای یه چیزیو بدست بیاری از دستش میدی.مثلا همین جق جقه ی من .تا اومدیم باهم دوستی خفن شروع کنیم از دستش دادمو منو تنها گذاشت و رفت درس بخونه

کلی دلم واسش تنگ شده اما اون هنوز جواب اف هامو نداده بی وفا.

هر کی منو میبینه فکر میکنه چـــه دختر شادو خوشحالیم و هیچی تو زندگی کم ندارم.

اما دیگه کم اوردم از همــــــه چی!!!

 

 

                                              *** پاییزی باشید ***

+ نوشته شده در چهارشنبه 11 آذر1388ساعت 20:0 توسط رسپــــینا |


اخ جـــــــــــــــــــــوووون

هـــــــــــــــــووووووورررررررراااااااااااااااااا  

یـــــــــــــوووووووووو  هــــــــــــووووووووووو

سیـــــــــلام خوفـــــــــین؟من که خیلی خوفم .میدونی چرا؟

اخـــــــــه قبول شدم.بگو ایول .دمت سرخ و سوخاری (به قول هومن البته )

از ساعت ۹ رفتم اموزشگاه.خیلی شلوغ بود خدایی اما من موندم و بلــــــــه ی قبولیو از جناب سرهنگ گرفتم.من جزء سری های اخر بودم دوباره.اخه میدونید بازم پارتی بازی

مثلا اگه سرهنگ بخواد از ۵۰ نفر تست بگیره اموزشگاه فقط اسم ۴۰ نفرو میده و ۱۰ تای بقیه اسم اشناهاست که اول از همه هم تست میدن نامرداااا

به  خدا انقد صبر کردم که زیر پام به جای علف سبزی در اومد.  اما خداییش خوب تست دادم

تـــــــــــاره اون سرهنگ گنده دماغه نبودش یکی دیگه بود.مرتیکه همش نیگام میکرد

میخواستم با انگشت چشمای ابیشو در بیارم خپل.

قصد داشتم وقت پیاد شدن دستی بکشم اما انقدر ذوق زده شده بودم که یادم رفت اصلا ترمز دستیو بیارم بالا

خپل خان خواست سر به سرم بذاره گفت حالا حقته واسه همین ردت کنم منم یه نگاه بهش کردم دلش سوخت گفت شوخیدم.

بعدشم که مستر دانشورو دیدم خواستم بپرم ماچش کنم اما یادم اومد زشته واسه همین پریدم  مژده رو ماچیدم کلی تف مالیش کردم

خلاصه بالاخره طلسم شکستو ۲۰روز دیگه گواهینامم میاد

مامان خدا به دادت برسه

یه نفر هم (بماند که کی) قول داده یه همچین B M W  واسم بگیره.وای چقدر خوش به حالم شده.میدونم نمیخره .اما اگه نخرید با مشت میرم تو صورتش

.

.

 

 

 .

.

.                   

                             مراقب خودتون باشید دوسیای خوف خودم.زود میام

+ نوشته شده در سه شنبه 3 آذر1388ساعت 16:25 توسط رسپــــینا |


هــــــــــی روزگــــــــــــار

سلام سلام ســـــــــــــــــلام.

میدونم یه کوچولو بی وفا شدم اما همتونو دوسی دارم.به بزرگیهای خودتون ببشخیـــــــــد.

وای چی بگم از کجاش بگم؟؟؟ تو این مدتی که نبودم خیلی بهم خوش گذشته بود اما...

شنیدید که میگن وقتی خوشحالی به فکر غم باش؟(جمله درستشو یادم نیس).

خلاصه عرضم به خدمتتون بنده تشریف برده بودم به یکی از شهرستانهای بی اب وعلف اطرافمون.(جاتون خالی نباشه) ولی خداییش تو این ۲هفته از ترک دیوار هم میخندیدیم.یه جوراییی بی خیالی طی کردم خفـــــــــن

تازه این مدتی که نبودم بهترین دوستم از فیلیپین اومد.اسمش النازه اما من بهش میگم جق جقه .تازه دیروز تونستم ببینمش کلی احساسات از خودم در کردم.کلی هم گرییدیم.دیشب هم تا ۱۲با مامان بابامو جق جقه بیرون بودیم.

شنبه داره بر میگرده از همین الان غصم گرفته. اونجا دندون پزشکی میخونه.میخواد دندونای منو هم درست کنه.برو بچ از همین الان بیاین نوبت بگیرین.اول از همه هم هومن بیاد چون میدونم از بس مشت زدم بهش دیگه واسش فک مک نمونده (اخی کلی دلم واسش تنگ شده بودااااا! اخه یه مدته مشت نخورده)

خــــــــــــــــب از این چیزا که بگذریم ...

والا روم نمیشه بگم

 

 

 

اخه خجالت میکشم...

من هنوز امتحان رانندگی ندادم.مامانم که دیگه کفری شده.اخه میــــــــدونی؟۲هفتشو که مسافرت بودم (قربون این سفر رفتنم که شاهکار کردم) این ۳شنبه هم نشد دیگه حالا چراش بماند

اما اگه خدا بخواد و چشمو گوش این هومن و بهزاد( که نمیتونن ببینن من شوماخریم واسه خودم ) کر وکور این ۳شنبه میرم واسه امتحان

البته باید یه جلسه قبلش برم تمرین اخه دیروز ماشین پسر خالمو داغون کردم کشیدم به یه ۲۰۶ ( فدای نخ نخ موهام. اصلا حقش بود سر پیچ پارک کرده بود.میخواست نکنه نه؟)

 

 

پ.ن ۱:هومن  بهزاد همشو شوخیدم ناراحن نشینااااا

پ.ن ۲: اگه از این به بعد کمتر اومدم در حال خر زدنم اخه میخوام از این پرستار کوپولیا بشم

پ.ن ۳:اول از همه هم باید از این هومن مراقبت کنم نه اینکه کوچولو شیطونه همش دستو پاشو میشکونه 

پ.ن ۴:راستی تصمیم گرفتم جواب نظرهای هر کسیو تو وب خودش بدم.نه اینکه شیرازی نیستم حوصلم نمیشه

پ.ن ۵:هووووووی فقط خودم حق دارم راجع به شیرازیا اینجوری بحرفما لطفا بی اظهار نظر که مشت میزنم

 

                                                   * فداتون بچسبم*

+ نوشته شده در جمعه 29 آبان1388ساعت 1:42 توسط رسپــــینا |


هشـــــــــت هــــــــشت هشتــــــــــــاد و هشت

سلام برو بچ.

بذارید یه راست برم سر اصل مطلب...

به پیشنهاد یکی از رفیقایه گلم میخوام در مورد این روز که تاریخ باحالی داره پست جدید بذارم.

شاید امروز واسه خیلیاااا خاطر انگیز بوده همیطور واسه من.اما شب قبلش عجب شبی بوداااااااا

دیشب شب جمعه بود و همش ماشین عروس رد میشد وایی سرم گیج میج میرفت دیگه.

کمری میرفت پرادو میومد.سمند میرفت پژو میومد.پراید میرفت پیکان میومد

خلاصه اینارو ول کنم الان ۲هفته هست که داییم میخواد قاطی مرغها شه.( البته به زور خودش.دیوونه قاشق شده  )

تو این ۲هفته هم داشته مامان بزرگمو راضی میکرده.که بالاخره موفق شد و دیشب رفتیم بلــــــه برون.(دلتو بسوزه)

عجب حالی داداااااااا.همه ی خونشون فامیل ما بود اخه طفلی داییم ۶ تا خواهر داره ۵ تا داداش که ۵تا خالم با شوهراشون بودن و ۵تا داییم با زن هاشون. + منو مامانمو مامان بزرگم 

بیچاره سحر (زن دایی جدیدم) با این همه خواهر شوهر!!!

دیشب به من میگفتن نخودی.اخه کوچکترین عضو اونجا من بودم.داییم گفت اگه من نرم اونم نمیره( همین داییم منو لوس کرده هااااااااااا .)

خدا کنه خوشبخت شه فعلا تا ۶ماه محرم هم هستن تا عید که دائم  شه.اینم از اقا خروسمون قوبونش بشم

امروزم از صبح با سحر خانووووومش بودو منو هم تحویل نگرفت.( حسودیم اومد + لوسی )

یه اتفاق دیگهههههههههههه!!! اصل کاری یادم رفت

داداش کوچیکم صبح از شوشتر اومد بهمون سر زد.تا یک هفته هم میمونه .اونجا هنوز کولر گازی روشن میکنن.بیچاره با تی شرت اومد شلما خورد.

البته زیا هم کوچیک نیستااااااااا یه سال کوچیکتره اما ۲برابر منه. با هم" نون بیار کباب ببر" بازی کردیم تا ارنجم کبود کرد.

خلاصه امروز خوب بود دیگه. کلی حالید.خدارو شکر

                                * پاییزی باشید جیــــگملکــــا *

+ نوشته شده در جمعه 8 آبان1388ساعت 23:0 توسط رسپــــینا |


بـــــازم نشـــــــد

سلام  دوســــــــیای خوف خودم 

دیدید بازم نشد رو سرهنگو کم کنم؟ امروز خیـــر سرم ایین نامه داشتم.با دوتا غلط قبول شدم.

وای باورتون نمیشه این سرهنگه که ایین نامه میگرفت حدودا ۶۰۰۰۰ بار پاسخنامه را نگاه کرد که مبادا اشتباه کرده باشه 

پاسخنامه ی اونایی رو که تا ۴ تا غلط داشتنو اینجوری نگاه میکرد.اما کافی بود یکی ۵ تا غلط داشته باشه عمرا بر میگشت دوباره نگاه کنه.فقط دلشون میخواد ادمو رد کنن دلقکهای پول پرست ...

خلاصـــــــه وقتی من اومدمو برگه ی قبولیو دادم ایستادم تا نوبتم شه واسه شهری اما امان از پارتی بازی که خارج از نوبت میرفتن امتحان میدادن.

واسه همیناااااا ساعت شد ۱ و نوبت بنده هم نشد.امتحان شهری افتاد واسه سه شنبه ی اینده.

منم کلی توی راه خونه بدو بیراه گفتم به همشون که این همه از ساع.۳۰ ۸ ایستادم نوبتم نشد.(۸.۳۰ تا ۹.۳۰ ایین نامه داشتم.از ۹.۳۰ ایستادم تو نوبت).مامانیمم گفت تو همه رو دق میدی تا به قول خودت شوماخر بودنتو به اجرا بذاری

ولی تقصیر من نبود که.بوووووووووود؟ اما قصد داشتم اخر کار وقتی تستش تموم شد یه دستیه جانانه واسش بکشم.( دستی کشیدنو تازه یاد گرفتم  )

 خدا از نیت شومم خبر داشت که نشد. میخواستم روی پسرارو هم کم کنمااااااا حیــــــــف که نشد.(من چقد خبیث شدم)

 

 

پ نوشت۱ : در مورد پست قبلی:میخواستم دوستای بی جنبه  و منحرفمو شناسایی کنم و یکم ... بریزم .بی ادبا شناختمتون

پ نوشت ۲:شوخی کردمااااااااااااااااااااا

 

پ نوشت ۳:نه پشیمون شدم.همش جدی بود بی ادبا  .مشت دلتون کشیده نه؟منتظر بودین این عکسو بذارم که به به و چـهـچـتـون بره بالا ارهههههههههه؟؟؟؟؟

                                        * پاییـــــــزی باشیـــــد جیجـــــرا *

+ نوشته شده در سه شنبه 5 آبان1388ساعت 16:30 توسط رسپــــینا |


عجب بـــــوس خوشملی.بایــــد خومشـــزه هم باشه هــــــــــا!!!

+ نوشته شده در شنبه 2 آبان1388ساعت 23:51 توسط رسپــــینا |


چه حیــــــــــــف

دیروز رفتم معاینه چشم.قبض هاشون تموم شده بود.

نمیتونم این هفته امتحان بدم.

دعاهاتونو واسه هفته دیگه اماده کنید.

+ نوشته شده در دوشنبه 27 مهر1388ساعت 23:46 توسط رسپــــینا